محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1984
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را به تفليس فرستاد و حذيفة بن اسيد را سوى كوه نشينان الان فرستاد ، و سلمان بن ربيعه را به سمت ديگر فرستاد . سراقه خبر فتح و فرستادن اين كسان را براى عمر بن خطاب نوشت . عمر پنداشت كه اين كار به آن صورت سرانجام ندارد كه كسانى را بى لوازم فرستاده بود . كه آنجا مرزى بزرگ بود و سپاهى بزرگ آنجا بود و پارسيان منتظر بودند كه آنها چه مىكنند و آنگاه جنگ را رها كنند يا آغاز كنند و چون اطمينان يافتند و عدالت اسلام را خوش ديدند سراقه بمرد و عبد الرحمن بن ربيعه را جانشين كرد . سرانى كه سراقه فرستاده بود برفتند و هيچكس جايى را كه سوى آن رفته بود نگشود مگر بكير كه مردم موقان را بشكست كه به جزيه گردن نهادند و براى آنها مكتوبى نوشت : « بنام خداى رحمان رحيم « اين امانيست كه بكير بن عبد الله به مردم موقان كوهستان قبج « مىدهد كه مالها و جانها و دينشان و رسومشان ايمن است در مقابل جزيه « از هر بالغ يك دينار ، يا بهاى آن ، و نيك خواهى و رهنمايى هر مسلمان و « مهمانى يك روز و شب . مادام كه چنين كنند و نيكخواه باشند در امانند و « و اين بعهدهء ماست و يارى از خدا مىجوييم ، و اگر نكردند و خللى از « آنها عيان شد امان ندارند ، مگر آنكه همه خلل اندازان را تسليم كنند و « و گرنه آنها نيز همدستى كردهاند . « شماخ بن ضرار و رساس بن جنادب و حملة بن جويه شاهد شدند به « سال بيست و يكم نوشته شد . گويد : وقتى خبر مرگ سراقه و جانشينى عبد الرحمن بن ربيعه به عمر رسيد عبد الرحمن را بر مرز باب واگذاشت و دستور داد كه به غزاى تركان رود .